آنگاه که کوچه از ندای
سبز قرمز
از جوانه که دیگر
سبز و
ازترانه که دیگر بکر
و از شب ها که دیگر روز
نخواهد شد
نتوان گفت
که زخم امانم نمی دهد
فاعلاتن را چه شوری ساختی
شهد شیراز , غزل افراشتی
یار شیرین گر بودش این روزگار
نام خود را نه فرهاد, امیر بگذاشتی
راوی نرگس بسی آورد به لب
جان من, این طرح چطور پرداختی
وای اگر کس این ببیند ساحره
سحر موسی را لعب پنداشتی
زائران کوی, بودند در طواف
گرم ناز بودی , عبید نشناختی
های و های این رقیبان را چه سود
صید گشتی , دل و جان باختی
لا طنین غمزه ات
می بکشد.. ناز تو
می منم می منم
آن می مینور منم
سکوته..... چشمان تو ام
درچنگ مژگان توام
......
.......
کوک کن دلت به ر
زخمه بزن بر حنجره
باز دویی ببر به لب
فریاد کن از پنجره
دوست بداریم بگو
یکبار دیگرم بگو
....
.......
سلوی تو ناز تو است
ملودیه راز تو است
باز بگو... باز بگو
ریتم شکانده ام بگو
لنگ می نزنم بگو
سازه شکسته ام...... ولی
منگ , می زنم بگو
......
........
گام مرا
آهنگ بی نام مرا
فرود بی درآمدم
خانه ی بی طراوتم
تصنیف شو تصنیف شو
باز بخوان
دوراب کن
این نت بی ربط مرا
میزان کن
حامل بی خط مرا.
تحریر باش
این شور احوال مرا
مضراب کن
قطعه ی بی وزن مرا
آواز باش
سمفونی قلب مرا
....
....
فوکلر سادگیت
شلیته گلگلیت
با لهجه ی محلیت
پاپ بخوان
جز بزن
رپ بخوان
راک بزن
مقامه کردی بخوان
کلاسیکه باخ بزن
شعرهای چینی بخوان
راست به پنچگاه بزن
هر جه که خواهی بزن
هر جه که خواهی بخوان
خارج و بی زبط بزن
فالش بخوان
اما فقط داد بزن
داد بزن
دوست بداریم بگو
یکبار دیگرم بگو
سیست صدای پای تو
در انتهای خیرگی
نبودت را با شانه هایم....... سرد
به چه سنگینی
کودکانه خندهایت........ راست
طراوتی به رنگ بنفش
پو پک ها به دورت چرخ
در آنجا که زمینی نیست
دستهای به بال پرنده ها........ باز
آب سردی ناجوانمردانه ......تلخ
فرودت را به چه بی رحمی
پرواز کن پرواز کن
پو پکان لطافتت را...... وام
به سخت آغشته می شوم... بی تو
در قیاس تو با زمینیان.......چه تلخ
توان دوست داشتن در این زمین
انسان انسان است
به عظیم یک یک خدا
پو پک سرزمین آفتابی رقصان
به باد می سپارمت
به نزاع طوفان........سبکبال
به باد می سپارمت
پوپک چرخان...سرد باید زی
و زمین
بوی یاس نمی دهد
عشق عشق ....... اگر عمری نفس باشد
به دنبالت.....دیر دیر........ نخواهد شد
اگر جانی به پا باشد........نشاید زود
در اکنون قرغه باید شد...
هوای خوب.. قلم کاغذ....۲ نخ سیگار
و چشمانی ..چنان قرمر...
یاءس های به لب جاری....
حسرت چشمان بی حسرت
من و این ....گرگ ومیش سگ
حرفهایم پر از تکرار تکرار سالهای تکراری
روزها پر از ....شیما....پر از لب تاب...پر از هیوا
پر از فارا...پر از زارا....پر از بیژن ....پر از دینا
پر از آنجا..... پر از آنها.....پر از اینها.....
وشبهایی پر از خرخر...۲ بار جیشو ....۱ لیوان شیر
وگهگاهی پریوت مرد....قلم دفتر ......مزخرف گو......
و گوشهایی چنان بی کار...شب شعری جنان بی کار ..... منه بی کار
در اکنون قرغه باید شد
به صلیب کشیدنم!!۱
نازت...فروشنده .که نه ..قاتل بود
و من مقتولی بی جرات
به دنبال کدامین معجزه موسی؟
منم انسان....
منم انسان بی وجدان
منم انسان انسان کش
منم انسان آدم خوار
به دنبال کدامین معجزه موسی؟؟
به غایت آسمانها بی کبوتر
به غایت شعرها بی رنگ و بو تر
به غایت چهرها خاکستری رنگ
به غایت جنده ها پر رنگ و بو تر
به دنبال کدامین معجزه موسی؟؟
منم انسان
منم اعجاز بی عصمت
منم سر تا به پا نفرت
منم هرزه ... منم هرزه به دورم چادری تیره
به دورم چادری چون نفت
به دورم چادری چون اسم آزادی
به دنبال کدامین جور .....؟
عصایت بهر کدامین بحر؟
کدامین قوم؟
منم انسان
ثلالثه ساز جور از انسان.....
به دنبال کدامین معجزه موسی؟
منم انسان
نام دیگر می کشمو ارمنم
سوز ندارد لب تو جام من
تشنه لعل دگرم سوخته
سوختم از سرد تنت آب شد
آتش چشم تو نیفروخته
درس طهارت دهد این داس دست
فاحشه ای پیش منو داس مست
نیمه کاره...................
عمو پلیسه که خوابه
روزها که ما بیداریم
اون دنبال حجابه
با موی سر میجنگه
تو دستاشم تفنگه
دزد که ما نداریم
معتاد ..هه هه زرشک
مشکل ما حجابه
مویسر ما معلومه به ما می گن دیونه
انسجام اسلامی ...زیر روسری بیرونه؟؟؟
بسیج سپاه ارتش
توپ و تانک و نفر کش
با شیش هزار تا سر باز
به دنبال فرحناز
ای آقا
مش ولولایت فارا
با مانتو های کوتاه
حالا شده مشکل
اصلی کشور ما
درخت سیاه اتوبانی
صدای ملخ ها عوض شده
بوق می زنند
فاحشه های آسفالتی
پدر ۴۳ اینچی
وزوز مگس صنعتی
با هیچ حشره کشی قطع نمی شود
معترضان خودکاری
فرار از سوراخ اوزون هم
هواپیما می خواهد
عروسک های رنگ شده
پسرکهایی که مرد را نخواهید فهمید
از شما متنفرم
از شبهای تان که نقاب روشنی دارد و
روز هایتان که نقاب خاکستری
از خلصه های نفرت انگیز عاشقانیتان
که فقط آمیزش را می فهمد
متنفرم
خانم ها........... آقایان
دلم تنگ است
دلم برای مردانی تنگ است
که پر بو دن از مرد
و باکره هایی که دختر بودند
و زمینی که بوی یو نجه می داد
اما این جا شهر من است
که عروسکهایش پسرکهایش فرمانروا هستند
و شاید هم راست می گویند
و شاید روسبی.................. خود من باشم
که می بینم
پای بی جانی کفشهای بی مروت زشت را تا به ولگردی
بر زمین می کشد
دستهای بی رمق سردی ..از فقر دستکشهای چرمین
بر خود می پیچد
و انگشتانم فریاد جای خالی سیگارند
من و این سرمای سرگردان و افسوس
که می بینم
درخت از ترس سرما برگ فرش می کند ....
و پارک مهمانی جز ولگرد خمار ندارد
من و این سرمای سرگردان و
می بینم
دخترک دست در دست مردش
هنوز پرسه های عاشقانه را خریداری هست
قدمهای از پی هم موسیقیه
عصر ولگرد جمعه ی پارک ولگرد است
من این سرمای سرگردان و افسوس
که می بینم
دخترک در دست مرد و
سرما از پی دزدیدن برگهای تابستان و
من برای؟ برای؟ چه ؟ نمیدانم
ولگرد شده ایم ........
نوشتن نام نرگس بر تکه ای کاغذ ....که حتی خواندن نامش را با دیگری تقسیم نمی کنی
زندگی جوشش حس است در خشک تکرار لحظه ها
آنگاه که صدای فاحشه ای پشت دیوار زیبا باشد
زندگی جوشش حس است در خشک تکرار لحظه ها
بدانی که فاحشه نرگس است
اما باز ....خواندن نامش را با دیگری تقسیم نکنی
آنگاه که رقص دستانم
بر اندام شهوتت آرام ميگيرد
با چشمهاي سرخم
گرگ و ميشه صبح مخملي را
با سكوت خيابانت
جارو مي زنم كه نه
دروغ شب مي فهمد
نه تهوع روز
آري صبح كه تو خوابي
زمين بي دروغ
بوي خدا مي دهد
بر سر دیوار من
هم سفرش لحظه ای
افشان زلفان من
قطره ای از آسمان
باران نامش دهند
این باد و این قطره ها....
پاییز پاییز پاییز
سرد و خاکستری و باد
سیگار ها پشت هم
من که پر از وسوسه....
.تاب ندارد درون....
نشئگی و فاحشه
پاییز .........پاییز
نشئگی لمس تو
پر شدن از خنده ات
آن روزها عشق بود
امروز یک وسوسه
آدمها یک به یک
تکرار یک لباس
نشئه آنها شدن
پاییز پاییز
همسفرم سرد بود
/برف بود ..
آب شد در بهار
خالی تر از وسوسه
.یاد ندارم بهار.......
بوی خدا کی دهد ....
خش خش این نشئگی
برگهای زرد عمر ...
زیر پای وسوسه
پاییز پاییز
پاییز با زوزه اش
سالها یک صدا
ابرها خاکستری
این است یک روز سرد
این است امروز من
لحظه را بر دوش شد
بی حالی ..دخترک
سیگارها پشت هم
وسوسه فاحشه
گمشدن در بسترش
ساعات ۵ عصر
پاییز پاییز
کفشهایم محکم است
از چپ بر خاستم و
از راست می بندمش
پا های کوک شده
برای رد شدن
رد شدن از وسوسه
پاییز ...پاییز
سالهاست یک نفس
پاییز زوزه کشان
اما من مانده ام
همسفران پشت هم....
میگذرند از سرم...
بوف مسخ تهوع .....
ساعات ۵ عصر
بادها تند تر از
این نفرات پشت هم....
وسوسه را کم نکرد....
.عطر خوش مدرسه..
اما من مانده ام
هرروزم یک پاییز