خوابم نمی برد
روز سختی دشتم
کارگری اهل محل پدرم
دعوتم کرد
عروسی، فردا
مروز عکسش دیدم،...
. خال لب و رخت عروس
عروس را می شناختم من
دختر همسابه
گلنار بود
فقز بد دردی ست
او خیانت کرد به من
به قرانی بفروخت همه
احساسش را
همه وجدانش را
و هیچ نبود....
دختری ، بی صفت است
من به او خندیدم
به روزهای که رفت...
فقط خندیدم
آن روزها
مردم... می گفتند:
-عاشق هم بودیم
-لحظه ها شاد و قشنگ
اگر باهم بودیم
حرف مردم چرت است
من نمی خواستمش
اگر ، عاشق بودم
کت و شلوار قسطی
پیشه ام کارگری
جای ، داماد بودم
من فقط خندیدم
دختر همسایه،
صورتش بود قشنگ
لاغر و ژولیده
پدرش نانوا بود
افکراش هم جنفنگ
من نمی خواستمش
اگرم می خواستم
کمی خر بودم
من به او می خندم
چه کسی می گوید؟
طرح بازوریم اوست
من کجا غمگینم؟
بغض گلو
شیشه تلخ
سیگار لبم
هیچ به او ربط ندارد امشب
من فقط خندیدم
که شادست آن مرد
که چه بی مال و منال
عاشقانه می خندند
جان تو !..خندیدم
راستی یادت هست؟
آمدم خانه اتان
بشویم فرشی
در نگاه اول
عاشقت گردیدم
من تورا می خواستم
نه از روی هوس
نه که چون پول زیادی داشتی
چون به تو خندیدم
گفتی چرا می خندی؟
گفتمت:
که چقدر شیب دارد
از خانه ما تا اینجا
که چقدر خانه تان هست بزرگ
چه لباس قشنگی داری
که چه خوشبختی
کاش همسایتان می بودیم
یادت هست؟
که چقدر خندیدی
که چقدر با نمکم
که چه حرفهای قشنگی زده ام
که چطور می خواستم به تو نزدیک شوم؟
تو چقدر باهوشی
عسل ،شیطونم
حالا فهمیدی
من فقط می خندم؟
مثل آن روز به تو
مثل امروز به گلنار
مثل هر روز
وقت برگشتن به خانه
