تبليغاتX
آلان
   

              خوابم نمی برد

روز سختی دشتم

کارگری اهل محل پدرم

دعوتم کرد

عروسی، فردا

مروز عکسش دیدم،...

. خال لب و رخت عروس

عروس را می شناختم من

دختر همسابه

گلنار بود

فقز بد دردی ست

او خیانت کرد به من

به قرانی بفروخت همه

احساسش را

همه وجدانش را

و هیچ نبود....

دختری ، بی صفت است

من به او خندیدم

به روزهای که رفت...

فقط خندیدم

آن روزها

مردم... می گفتند:

-عاشق هم بودیم

-لحظه ها شاد و قشنگ

اگر باهم بودیم

حرف مردم چرت است

من نمی خواستمش

اگر ، عاشق بودم

کت و شلوار قسطی

پیشه ام کارگری

جای ، داماد بودم

من فقط خندیدم

دختر همسایه،

صورتش بود قشنگ

لاغر و ژولیده

پدرش نانوا بود

افکراش هم جنفنگ

من نمی خواستمش

اگرم می خواستم

کمی خر بودم

من به او می خندم

چه کسی می گوید؟

طرح بازوریم اوست

من کجا غمگینم؟

بغض گلو

شیشه تلخ

سیگار لبم

هیچ به او ربط ندارد امشب

من فقط خندیدم

که شادست آن مرد

که چه بی مال و منال

عاشقانه می خندند

جان تو !..خندیدم

راستی یادت هست؟

آمدم خانه اتان

بشویم فرشی

در نگاه اول

عاشقت گردیدم

من تورا می خواستم

نه از روی هوس

نه که چون پول زیادی داشتی

چون به تو خندیدم

گفتی چرا می خندی؟

گفتمت:

که چقدر شیب دارد

از خانه ما تا اینجا

که چقدر خانه تان هست بزرگ

چه لباس قشنگی داری

که چه خوشبختی

کاش همسایتان می بودیم

یادت هست؟

که چقدر خندیدی

که چقدر با نمکم

که چه حرفهای قشنگی زده ام

که چطور می خواستم به تو نزدیک شوم؟

تو چقدر باهوشی

عسل ،شیطونم

حالا فهمیدی

من فقط می خندم؟

مثل آن روز به تو

مثل امروز به گلنار

 مثل هر روز

وقت برگشتن به خانه 

+ نوشته شده توسط در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 6:59 قبل از ظهر |
آه ه ه مرورت می کنم .........................(بازسازی)

 شرحه شرحه در سرم 

 در فراغت می شود

 قطعه قطعه / پیکرم

 اشک ریزان, آن زمان ,

 غوطه ور در این  حباب این زمان

 از حدوث حائل چشمان تو /

..ساربان آهسته رو

 در نگاه شهوت شهر قشنگ...

یا شمیم گیسوانت

جاری از شهر زنان

 سارابان آهسته رو-

بگذار تا رجعت کنم.....

دست می شویم تو 

خاطرات دلنشین.

گفتمت اندکی خرما برای

دفن این  نا کام ...کم است 

 حجله و خرما   چه سود

خاطراتش ماتم است 

با چنین حال شبم

در هجوم پتگ تکرار نبودت ..

......

ما  ز بالا بوده ایم و

ما به بالا می رویم

 برج و بارو..

هر چه باشد

 در فرار از هر قرار..

 از هر سخن

..از هر چه یار

 ما ز کوهسار آمدیم..

ما ز پشت کوه

از  بلندی 

..پشت دشت..

 ذات ما پشت  در است..

نصفمان هم در زمین

فکر هم در سفر است 

به عدد های درشت

به شکوه  نطفه های بی ثمر 

وزن مشوش های هزیان های  تر..

همچون گیسوی ..تر. هر روز تو ....

فکر من در حرم است...

.خدا تهران نیست

رودهن  یا فشم است..

 یا که مشغول عذاب ایزدی 

یا کرم است 

 خوب خوبان..

 قدر تو  گوهر شناسد

 قدر من هم  مطلق است

 هر دوبیت فوق چو مفهموم 

در زبان هم محکم است 

 شهر من تهران و

من هم الکنم.

من زشیراز آمدم .

.آری من آبستنم

من نخواهم از دو چشمانت..

ارث  و میراث پدر

یک نشان هم  از تو کافیست 

 ساربان آهسته تر   ..

ز حدو ث حائل چشمان او--

عاقبت هجرت کنم 

از روزهای در به در 

خاطرات بی ثمر

دست های باکره

بگذار تا رجعت کنم..

+ نوشته شده توسط در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 2:13 قبل از ظهر |
تو
هزاران سیم وصلت هم نمی کند
یک لبخند شاید
...........
تو
ارامش تنهایی شیشه اای.
بر بالینی سر می نهم ..
که حضورت دور....
صدایت ..سکوت..
و نگاهت ثابت
تو ..
در دوردسترین جدای دنیا ...
به حصار تیره رنگ ها
مداد رنگی این روزها یم
نقاش هر صبح خمود.
به اشتیاقی ..خفته در کلید ...
انتظاری در چشمم به
دستت...
هنوز در یلدای شبگاهم.
نام تو پیدا
طلوع کن...سحرگاهان
سپپیده دم فردا
طلوع کن...
+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 2:54 قبل از ظهر |
میان من و تو

یک اتوبان،

چندین بالش خیس،

دو قطره بهانه

و بغل بغل بغض

فاصله است

توفان نمی شود نگاهم*

« درد را از هر طرف که بخوانی درد است »

درد را ایستاده اگر باشی،

عروس خلسه دیوانه وار تنهایی هایت می شوم.

پیراهن بختم سیاه و سپید...

در همه خانه های سپید، سربازانی سیاه

هر روز مأمورند ریشه های عصمت مرا بجوند.

بکارت این چشم ها قرن هاست دریده شده

هر روز غسلشان می دهم.

لعنتی!

پاک نمی شود رد گناه همخوابگی شان

با واژه هایی متروک از شعرهای تو.

وقتی جبر جغرافیا باز هم تاریخ می سازد،

دروغ، بهانه های توست!

در جدال میان ماندن و رفتن،

با استوای لذت بخش نام تو همبستر می شوم

تا شاید بمانم

ته فنجان قهوه ات

به شکل گردن آویزی از مروارید،

روایتی از من که هیچگاه ثبت نشد.

لجن زار نام دیگر من است!

*خدای من قهار نیست، مشق نوازش می کند
+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 و ساعت 2:46 قبل از ظهر |
سو سو ی لبانش ..

انتهایش نرم.....خیسش می کند لیانم

و سزخ لبانش  مردانه

بی رنگ داغت میکند 

لبان داغش...سالها جیبم

مسرور تیغم می کشد

فاحشه هرحاییم

دورش می اندارم..نفرینش حاموشیست

و باز همراهم..

در دستانم..می زند دورم دود

بی خیانت

می زند دورش زبانم....

خیس من است

انتهایش

کون به کونش می زنم پک

مسرور

گی هم نمی شود...زنانه 

به دهانشان می رود..صاف..ترشح دودش

در دهانشان....لبانم..خیسش می کند..

خدای دودی من اشکم را 

می رود و  من باز می خواهمش

فاحشه ام را ...

دروم می زند دود

بی فاسقه ..و لبان سرخش..مردانه داغ بی رنگ

داغت میکند...انتهایش..خیس


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 و ساعت 2:24 قبل از ظهر |
بلند تر فریاد ی باید  زمینبان را

 تر می شوم  با یادت

پیوندم می زنی  به پوذت

 و تارت هم 

می نوارم به دستانی لرزان و صدایت.....آه

آری....شعر می شود سرایش چشمانت

گاهی پشت دستانت ساحره سحریست

سحر

بتیست که سزما ی  آذر و استخاره  را سخره می گیرد  بوسه هایش گرم

و من هر دم پشت در های قرارمان ...باور تر ...

ار عطرش

فارغ می شوم...


+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 و ساعت 1:31 قبل از ظهر |
 

اشکهایت  بدرقه ام ...به دجله ام پیوست ..و من غرق شدم....
دستهای خداحافظی شرمنده ..و دستهایت!!!!!!
تو دستهایت را قسمت کزده بودی....
آسمان خاکستری ......

پشت پایم..سکوت را قسمت کردی ...
و درد در تصویر خشم... رفتن  را شاید جشن باید
این بار .......
  روضه های مداح قلب مرا ...
که تو گوشت  را هم  قسمت کرده بودی ....
تلخی نگاهم را این روزها چه کودکانه شیرین است  با تو ..
که پس رفتن  کور ترین پادشاه قلبم بودی
اری دور دست ترین جای دنیا ...تلاقی نگاه دوباره من و تو
و عشق  خسبید ....در پشت ورم صورت سیلی خورده

که خو را با..من ..قسمت کرده بودی

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 و ساعت 11:25 بعد از ظهر |
 

 

نمره تو.....خیانت است

کمتر از  منفی صفر ....پست تر از نجاست است..

نمره ات..پست تر از نسل کشی..جنگ دو عالم..کمتر از شقاوت است....

نمره ات یار کشی...خفت زن ...نمره ات  زلالت است..

نمره ات کمتر از اخلاق..پست تر از سگ... کاش سگ......بی شرمی نهایت است..

نمره ات زباله های شهری و شهوت شب... نمرات ۵۰ سنت ..

فاحشگی  سعادت است..

نمره ات د رقیاس  قاتلان فرض محال.....در میان روسبیان کاش خدا..........ناسزا هم حجل و...

لاشه سگ کرامت ست....

نمره ات خیانت است.....فاحشگی سعادت است...

اما هنوز...نمره ها یاد تورا...اسم تورا...حلاوت است...

نمراه ام در سرسرای عاشقان...یا بردگی ..یا احترام...

  نمره ام پست...در قیاس تو هنوز

نمره ام ...حماقت است...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 و ساعت 5:56 بعد از ظهر |
 
من از این پله های تند بی پاگرد می ترسم / ا

ز این یک جفت پای تق و لق و سرد می ترسم /

 من از مرگ معاصر،خودزنی با شیوه ای مردود

/ من از وزن شقیقه بی بروبرگرد می ترسم /

 از اجساد معلق در هوا با چشم های باز

 / از انکار بلوغ کودکان درد می ترسم / ا

ز او که در گریز از مرکز بارانی اشعار /

 من و آینده و خود را بهانه کرد می ترسم /

 من از تصنیف های سربی و باروتی و مجروح /

 از اقرار خیانت با مروری زرد می ترسم /

بیا من را ببر در انتهای کوچه فارغ کن /

من از حمل جنین مرده ی شبگرد می ترسم (اندیشه فولادوند

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 و ساعت 1:13 قبل از ظهر |
ای جان -------- صدایت می کنم....

آب را حلالت میکنم...........

در رفتنت..... جان از بدن ....من نیز داغت می کنم...آری داغت می کنم

 یابر زغال زندگی   یا  با تمام  تجربه از سر به پا ... یا ته به سر ... جانا ..کبابت می کنم....

این روزها با اشک و داد...راز نیاز من به باد..عشق ها در جای خود ...دیگر نگاهت نی کنم.

در آن اتاق خلوتم..با هر کتاب و دفترم...

ای جان نا لایق ..تورا .....زار و  دارزت می کنم..

این جان نالایق  کجا ست؟؟؟ با ماست یا از تن جداست؟

هر جاست او شیرین ترین.جان  وجانان ها ی ما ست...... من چون؟؟قضاوت می کنم

من خشم خود از خود به خود ..یا با خدای خود به خود

خار و خموده خام و خر... ..توبه ز خود با خود  کنم؟؟؟ ... من شعر تلاوت می کنم....

این جان تمام جان ماست ..افضل و اعظم جان ماست..

من خشم خود از جان خود ........چون ؟بیانش می کنم

من هم گذشتم  از تو جان ..همچو تو از جانان جان .. یا دگران را  ز تو جان ...

جانا حلالت میکنم....

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دهم آبان 1390 و ساعت 0:34 قبل از ظهر |
بدحالم....فسون زنانه ات..و  شوق اندامم

نمی توانم بنویسم...روزها از دستم افتاده  و ...تو

از آبادان....نمی آید..دوستم.....

انگیزه ها  انجام ....

بی انگیزه ام....مادرم ..ما ...در ...م 

الفاظ را با بغض چشمانم تلفظ لرزان می کنم....

و تو .. نمی آیی این روزها......

و ..او دور  ....سوم شخص است .....حتی از حالم هم نمی داند ...

مهر آمده  باز عاشقت شدم

آذر آبان ..دی...

بهمن بر لبانم است

همینجا هم راضیم  که بمانم

 .........بی او سومین غریبه ای

نمی شناسمش...

که تو با من  رو برو بودی.......

ذهنم....تو...دستانت..خوابم..نمی برد

اشکهایم را با اعاذه ی مردانه ام برایت میریزم امشب..

دوستت دارم...

رفتنت را می بینم...با چشمان پشیمان...

دستی برای تکان دادن هم ندارم...

رویم هم بر نمی گرانم برایت

بوی غریبه ای میآید...  نعش  کش   تو یا شاید خود خود من 

 

نمی ترسم....

من فقط پشیمانم ا

پوپک افتابی رقصان...

 

 

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه چهارم مهر 1390 و ساعت 6:41 بعد از ظهر |
با من صنما دل یک دله کن....گر سر ننهم وانگه گله کن( حافظ)

..............این شعر من است..... ::

رسوای خراب ....سجاده بر آب ..آتش به صلاه..

ای محرم شب ....  احسن حرمی..

 مشهوره به شهر ...اشهر  مدنی

بر قافله ام ....آن هرم تنت...

پایم  نرود/......کشتی شکنی...

بر گل بنهم یا آب فرات ....

 آن  برف تنت ...............آتش  به  شراب

دستم برود در  زیر و برت  ..

جاری شوم از  زهر زرت ..

.ا ی شط  شراب ....لهو  اللهبی.

 ای موسی جان .... بین الحرمت

آتش به شبم

 ..استمنی تورا

دستم به شبت .......بر لب بزنم از رنگ لبت

تشویش تنم بر داغ تنت...

چون دجله سرد بر خاک عرب

خطی بکشم از خود به حرم....

ای سرمه سرد ...یا شهد العنب

فی لیلاتنا  ای لیلی من

 .. کاری کنمت  اعجاز حجاز

فی  بیت العجم.......ای مطرب مست.. 

 

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 و ساعت 4:39 بعد از ظهر |
 روزگار یاد شروع  بازیت

جمعی گرم---- دستانی گرم... سرودی گرم

بر لبان هم بازیها  ....آرزوهایی گرم

کودکانه آغازی نرم

که می دانست؟؟؟ سراب هم بازیهای ماندنی

که میدانست؟؟؟    بغض هایمان فقط  رنگ قهقه های  -از  پیش بردگان -است

و دستانی که همراه/////// که تاب همراهی نداشت

و اشارتی تلخ پر ز قهر ....بر ندارم هایم /////  از دستانی که نیازشان کردم

از پیش بردگانند- بر سکوی شدن های امروز...... چو روزهای دگر 

و پای بی جان ما محکومان تنهایی........ تاب ایستاندش را ...هم ...ندارد///// بر سکوی های روزگار شاید ها

روزگار!!!!!!!!!!! مگر بازی  موهبت خدایداد مان نبود؟؟؟/ 

 چیست ؟؟؟ تلاش کاهناتی بیرون راندن

که -از پیش بردگانند- بر سکوهای افتخار

که توان ایستادنش را هم نداریم

 

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 و ساعت 4:22 بعد از ظهر |
در پس این پلیدی ها 

تا تو هستی صبح روشن آغاز می شود

خنده بارانت سرشار

در حجوم باد پر حسرت

دستهایم به گیسوانت امید دوباره زنده می کند

 در آذین بسته محراب چشمانت

به حجله می شویم ..

 در تلاقی نگاه .......

و زایش امیدی چند ... صبحت بخیر ..

+ نوشته شده توسط در شنبه سوم اردیبهشت 1390 و ساعت 7:26 بعد از ظهر |
 

آلان بر فراز قله ها...............

 در پس ابرهای مه آلوده ی کوهستان ..........

فریاد بر می آرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و من گوشهایم را بسته است هوا!!!!!!!!!!!!!!(بهرامی)

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 و ساعت 7:22 بعد از ظهر |
 انزوای قدمهایم  بر پوسته ی سختت

بی سلامی و مهری گرم  -- تنها منم با ت

ای زاده من تو   

ای شهر پر لبخند

 ای زاده تو من 

ای پر ز بی راهه  

 آغاز نفسهایم ... بر آلوده ات شد باز

آلوده آنانند ..................ای پاک ترین .. طهران

با تو امامن نا شناس گم کرده

راه را می دانم ..... خود ناشناسم من

 

 

  

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه پانزدهم آذر 1389 و ساعت 12:48 بعد از ظهر |

چه زیبا میشود خورشید .... بعد آن  رگبار پاییزی

بنفش و زرد و سرخابی...  ..وقت است به پا خیزی 

هزاران دست بی منت  چنان باشد  که در یادت   ,    یاد را هم  نپنداری

هزاران چشم پر عشق , نشاید  بار دیگر هم

  که در سرتاسر عمرت , نامم را به یاد آری 

چنین غمباره  رگباره  خبیثه وحشی نامرد

زمینت را چنان لغزاند ... که مه را تو دعا داری

که اکنون چشم خاموش است سفید است مه    و گر نه

بار دیگر باز خورشید را به یاد آری

همان خورشید تابستان همان             قبل  مه آبان

همان خورشید عالم تاب

همان خورشید دیروزی

پر  از خنده پر از  شادی.. پر از فریاد پیروزی

چنین رگبار نامردی اگر دیدی ...  

بدان نه آن باران عشق و اشتیاق است و  ندارد رحمی و زود ببند رخت خود  از تو

چنان سقفی برت بفکن  که بارش را نگه دارد

   همان  ناودان همسایه ......

 به پا خیز و ببین رگبار چنان خار و بی عزت به پشت آن سفید  فردا ابر

چنان گم گشته خواهد  گشت

که خورشیدت  درخشان است  .





 



+ نوشته شده توسط در یکشنبه شانزدهم آبان 1389 و ساعت 4:9 بعد از ظهر |
رفته رفته مانده ایم , پیله سر تا پای ما

انزوای شد یک قفس ,تکرار هر صبحگاه ما

رنجهای بی صدا ,لحظه های بی امید

لحظه های خاطره ,خاطرات لحظه ها

در دورن سوز و برون ,سرخی سیلی شده
 
آه ندامت های چند , آخ ندانم های من

یاد باد عشقی که رفت ,یاد باد سبزی که زرد
 

خواستنی هایی که دود ,بر هوا شد دور , دور

حرفهای پر ز درد ,ناله های بی رمق

شکوه از زار زمین   , گله ها   لا انقطاع
 
,   پیله بسته  ذهن  ما
 
غرقه در مرداب, ما

      
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 و ساعت 10:8 بعد از ظهر |
 

خانه ای ساخته ام

دیوارش باد و

سقف ابر و

 زمینش آب

پر امید می کشم

ماله ای نسیان بر خشت خشت رویایم

و خمیازه های رخوت و اما

بی حاصلم اکنون .

زمینم آب به موجی کوتهی می شود  دریا

خانه رویایم

هزاران بار پر ز احساس و شجاعت  می شود دستم

 

و امروز سقفم دیگر ابر است

و سرخوش  می شوم اکنون چنین سقفی چنین دریای آرامی  باد اکنون کجا ترسید و گم شد

امیدم باز تلاوت می کند آری

چه خوش سقفی چه خوش ابری سیاه و سنگر از نوری

عجب میدهد این مرارت  آخر کار لبخندی

عجب سقفی

نداند او حماقت از حلول حا ئل خورشید که بس نیکویت

می بارد ..

که این ابر  است سیاه   بارنده وحشی

خانه هایت باز بر آب

و رویایت به دست باد ِ کمین کرده به پشت دره های  ژرف

و آرام دریا از پی ترس طوفان هلاکت زا

و با ز نسیان می دهد آرام  ـخدایی هست

همین نزدیک نزدیک

میکند آرام

خانه ام بر آب است اما باز

فراموش می کرده ام دیروز

خانه ام بود بر اب.........

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 5:22 بعد از ظهر |
 

 

به قرارم(که) می رسی بی قرارم می کنی ( شهرام بیانی)

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 5:22 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM